دست نوشته ها ...

پيوندهاي برگزيده
حاضرین در سایت
ما 22 مهمان آنلاین داریم
کلید کُل گنج های آسمان و زمین بدست خداوند است .
پس باید همه چیز را از او درخواست کرد ... اما در عین حال که از او تقاضا و به او توکل می کنیم تلاش کافی را نیز در جهت رسیدن به حوائجمان ، باید داشته باشیم .
" نشان و علامت عشق تسلیم است "
خداوند حاجات کسانی را می دهد که " تسلیم فرامین" او هستند و " تقوا " دارند. تسلیم و تقوا ، موجب تقرب بیشتر گشته و وقتی که به حضور ش برسیم !
و دستمان را برای دریافت حاجات جلو ببریم !
هر چه بخواهیم ، اگر به مصلحت مان باشد خواهد داد . اما یک اتفاق مهم در اینجا رخ می دهد و آن این که کسی که مقرب شد و به حضورش راه یافت
... او که غبار از چشم دلش زدوده شده وقتی محبوب را می بیند !
عاشق اش می شود و فقط خود خداوند را از او می خواهد و تمام حاجات غیر او برایش بی رنگ و محو می شود . و از این زمان است که اکثر حوائج او بی در خواست برآورده می شود ...
...او عاشق می شود و میوه و محصول این عشق خدمت است ...
عاشق خدا ، خادم خلق اوست ... تمام همٌ وغم و دغدغه عاشقانه او ، کسب خشنودی و رضایت خداوند می شود .
همه از یک خداییم و یک خانواده ایم و معبود و مقصودمان یکی است . روح رشد یافته چنین فردی ، خود به نوعی شبیه اسم اعظم می شود
و تا چیزی بخواهد ، خداوند مهربان به او می دهد !
و هر زمان که از سوی محبوب نعمت و یا عنایتی به او می رسد
روحش در کوچه پس کوچه های کهکشان به سماع در می آید و از شادی آواز سر می دهد که :
او مرا دوست دارد ...
از هلهله و شادی او در بین فرشتگان در آسمان هم شوری شگفت بر پا می شود و.....
مژده مهر خداوند به بنده اش مهمترین و بزرگترین حاجت و دریافتی است
که به انسان می رسد .
کلید استجابت دعا : پاکی و نیکی و عشق به خداست ...
و یا به عبارتی تسلیم و تقوا و خوبی و خدمت است * کسیکه تسلیم خداوند است همه چیز تسلیم اوست. * اول طاعت سپس طلب ....
* گناه مانع مهمي براي استجابت دعاست.
خوبی و خدمت ، خطاها را پاک می کند ...
بهترين زمان دعا " سحر" است .
حدیث قدسي : "مرا بخوان همانند غريقي اندوهگين که دادرسي ندارد"
در كوچه پس كوچه هاي بن بست زندگي به آسمان نگاه كن هميشه كسي هست كه دست تو را با مهر خواهد گرفت ... با امید به فردایی بهتر براي تو ...
![]()
نزدیک سقاخونه ، روبروی پنجره فولاد نشسته بودم جایی که حس می کردم به آسمان و آسمانیان نزدیکترم .
پاهایم خواب رفته بود و درد می کرد... او در مسیر نگاهم جلو آمد ، کفشهایش را جستجو می کرد معلوم بود غریب است و نا آشنا ! همه به قدری غرق در خود بودند که کسی او را نمی دید . اما من سر به هوا ! مثل یک داستان او را دنبال می کردم . لحظه ای احساس کردم او منم که به دنبال گمشده ام می گردم ، نفهمیدم چه شد ! که دیدم علیرغم علاقه ای که به کفشهایم داشتم آنها را به او بخشیدم . پا برهنه که به سوی خانه بر می گشتم ، حس نو یی داشتم
انگار پاهایم پَر در آورده بودند !
|
||||||||||||||||
|
||||||||||||||||
|
<< شروع < قبلی 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 بعدی > انتها >> |
||||||||||||||||
| صفحه 28 از 31 | ||||||||||||||||
منتخب نوشته ها ...
|
بگو : او خداي من است
جز آن خدايي نيست
من بر او توکل کرده ام و روي اميدم همه به سوي اوست
رعد _ 30 |
|
![images/stories/1409005nn3zu3sw0d[1].gif images/stories/1409005nn3zu3sw0d[1].gif](/images/stories/1409005nn3zu3sw0d[1].gif)




